تبليغاتX
مهر...

مهر...

پاکی، عشق و خدمت؛ جان کلام زندگی روحانی است...

سوز و ساز هجر...

گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
                                                    به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست


شربتی تلختر از زهر فراقت باید
                                       تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
                                       روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا


روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
                                           عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
                                            آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم


آنچه جدایی و هجر بر جان و دل عاشق میکند وصف و بیان ندارد. حال و روز تنهایی و آن احساس و اندوه و بغض کهنه ای که گردهای سالهاست بر دل بیچاره و نزار.. لطف است و موهبت بماند، میسازد و پخته میکند نیز بماند، اما کاری را صورت میدهد که در بیان نمیگنجد.
خوشا به حال دلی که در فراقی بسوزد که نهایتش یگانگیست...
خوشا به حال دلی که آتش مهر و دوستی و محبت، جنگل انبوه کاستیها و نقصها را در آن بسوزاند..
خوشا به حال دلی که مست است از جایی که نمیداند کجاست و خمار است از جایی که بی مکان است...
خوشا به حال دلی که یگانگی را زندگی کند نه تفسیر.. عشق را احساس کند نه تعبیر...
خوشا به حال دلی که
...

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار،        دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم.

یک دم نمی‌رود که نه در خاطری ولیک         بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول

روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم،           پروانه را چه حاجت پروانه ی دخول؟

گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست        بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول



برچسب‌ها: فراق, هجر, خوشا به حال, مهر, وصل
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 1:8  توسط اهورا...  | 

باشد كه عنايت برسد...

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم؛
 دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم.

بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم؛
پهلوی کبائر، حسناتی ننوشتیم
.

ما کشته‌ی نفسیم و بس آوَخ که برآید،
از ما به قیامت که: چرا نفس نکشتیم.

افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت!
ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم.

دنیا که درو مرد خدا گِل نسرشتست،
نامرد که ماییم! چرا دل بسرشتیم
؟

ایشان، چو ملخ، در پس زانوی ریاضت؛
 ما، مورِ میان بسته، دوان بر در و دشتیم.

پیریّ و جوانی پی هم چون شب و روزند؛
ما، شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

واماندگی اندر پس دیوار طبیعت،
حیف است؛ دریغا که درِ صلح بهشتیم!

چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند؟
یک روز، نگه کن که برین کنگره خشتیم.

ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز،
کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
.

گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت،
شاید که ز مشاطه نرنجیم؛ که زشتیم
.

باشد که عنایت برسد! ورنه مپندار،
با این عملِ دوزخیان کاهل بهشتیم!

سعدی! مگر از خرمن اقبال بزرگان،
یک خوشه ببخشند؛ که ما تخم نکشتیم.

(در آرامگاه سعدي)


پرورگارا... شرمسارم...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 8:0  توسط اهورا...  | 

خون بهاي عاشق...



خداوند ميفرمايد:


هركه مرا بجويد، خواهد يافت.

هركه مرا بيابد دوستم خواهد داشت.

هر كه دوستم بدارد عاشقم خواهد شد.

هر كه عاشقم شود، عاشقش خواهم شد.

آنكس كه من عاشقش بشوم او را خواهم كشت.

و هر كشته اي را خون بهايي است.. و خون بهاي او، خود من هستم...


خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است،

                               اسير خويش گرفتي.. بكش چنانكه تو داني...

                                                              بكش چنانكه تو خواهي...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 11:45  توسط اهورا...  | 

ایمان به خدای روزی دهنده

داستان بینظیری که در جان و دلم نشست و توسط  پیر مقدس روحانیم برایم نقل شد. او میخواست آزادی از قید و بند فکرهای بیهوده و رهایی از بی ایمانی را به من بیاموزد. و چه زیبا آموخت و در جان و دل حك شد.

rajab86.jpg

برایم شرح داد که:


روزی یك یهودی پیش حضرت محمد اومد و به حضرت محمد گفت ای پیامبر، با تحقیق و تفحص دلم آگاهی میدهد كه باید به شما و اسلامی كه شما میفرمایید ایمان بیاورم و اومدم تا آیین مسلمانی و پیرو شما بودن رو بیاموزم.

حضرت محمد میفرمایند:

خوش آمدی ولی آیا میتوانی لطفی كنی و پیش از آن برای من زحمتی بكشی؟ بعد از آن برگرد تا كار را یكسره كنیم.

مرد یهودی با شوق میگوید خیلی هم مشتاق خدمت به شما هستم. حضرت محمد ظرفی را حاوی خوراك به او میدهد و میگوید این خوراك را ما در خانه زیادی داریم، به فلان خانه برو و سریع حركت كن كه تا از ناهار نگذشته به آنها خوراك را برسانی.

مرد شتابان به آدرس مورد نظر میره و در میزنه و صاحبخانه رو از این هدیه ی حضرت محمد آگاه میكنه. صاحبخانه سپاسگزاری میكنه و عذرخواهی میكنه و میگه: من رو ببخشید و به مولایم بگویید با اینكه تبرك دست مقدس شماست نمیتوانم بپذیرم چون خوراك خودمان را خوردیم و سیر هستیم.

مرد بر میگرده و ماجرا را شرح میده و اینبار حضرت محمد باز هم میفرمایند:

پس به خانه ی دیگری به این آدرس برو و سریعا خوراك را به آنها بده.

مرد چنین میكند و باز هم این صاحبخانه هم دقیقا همین را میگوید كه: تشكر و سپاس ولی ما ناهار خورده ایم و بینیاز از خوراك هستیم.

مرد كه گرمازده و خسته و كوفته شده بود باز برمیگردد و زیر لب كمی غر میزد. بر میگردد و ماجرا را شرح میدهد و حضرت محمد دوباره دستور میدهد كه:

 به آدرس دیگری برو و خیلی سریع این را برسان به فلان كس. آنها فقیرند و احتمالا خوراكی ندارند كه بخورند.

مرد یهودی با لبخند ظاهری اما بی میلی شتابان به آدرس سوم میرود و با خود میگوید: اینبار اگر گفتند ما خوراك خورده ایم راه چاره را به این بیخردان میگویم.

به مقصد میرسد و در میزند و آن صاحبخانه هم میگوید سپاسگزارم. به مولایم بگو با اینكه تبرك دستهای شماست اما ما ناهار را خورده ایم و نمیخواهیم.

مرد یهودی اینبار با كمی عصبانیت میگوید: چرا شما نمیفهمید؟! خب این ناهار را از من بگیر و برای شام خود مصرف كن. تو كه فقیر و ندار هستی و مطمئنا خوراكی برای شب خود نداری.

مرد مسلمان آشفته میشود و میگوید آیا تو حقیقتا از سوی مولایم محمد آمدی؟ كفر میگویی؟ این چه حرفی است؟ آیا فكر شب و فردای خود كنم و حرص اندوختن و یا فکر وقتی كه نیامده را داشته باشم؟ اگر تو حقیقتا مسلمان واقعی باشی میدانی كه نباید چنین بگویی.

مرد گیج و مبهوت عذرخواست و با خود گفت: عجب مردمی هستند اینها؟ نزد حضرت محمد باز گشت و ماجرا را شرح داد.

حضرت محمد او را به خانه دعوت كرد و خوراكش داد و فرمود:

آیا میتوانی چون اینها زندگی كنی؟ فكر طعام پسین خود نیستند و ایمان دارند كه خدا روزی دهنده ی همه ی لحظات آنهاست. حرص نمیزنند و چیزی بیشتر از احتیاج همان لحظه ی خود نمیخواهند. این آیین مسلمانی و پیرو من بودن است و اگر میپذیری از همین لحظه مسلمان و یار و همراه من هستی  و دیگر نیازی به هیچ چیزی نیست.

مرد یهودی اشك ریخت و پذیرفت و از یاران حضرت محمد شد و تاثیر این تعلیم اولیه تا پایان عمر با او بود.

ruze19.jpg

***

البته اینها مسلمانان حقیقی هستند و اكنون از میلیونها شاید یكی به اینصورت پیدا شود. آن هم شاید. هركس اینگونه زندگی كند اگر كافر هم باشد در واقع مسلمان است. مسلمانی به انجام مراسم و فریضه های تشریفاتی نیست. بلكه عمل به گوهرهای معرفت و تعالیم حقیقی بزرگانی چون حضرت محمد.

خداوند در كتاب مقدس خود میفرماید:

  •  تو را آفریدم از نطفه ای گندیده، عاجز نبودم. چگونه از رساندن روزی تو عاجزم؟
  •  تو تكلیف خود را بجا بیاور، من روزی تو را میرسانم. چنانچه تخلف كنی در انجام تكلیف خود، من تخلف نمیكنم در رساندن روزی تو.
  •  روزی فردا را از من مخواه، چنانچه من عمل فردا را از تو نمیخواهم

 

حضرت مسیح فرمود:

  • اندیشه نكنید كه چه بخورید و چه بپوشید... زیرا جسم از لباس برتر، و روح از جسم والاتر است.

 

حضرت علی فرمود:

  • از جسم خود بگیر و بر جان خود بیفزا

نوش جان تشنگان و طالبان حقیقت

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 8:44  توسط اهورا...  | 

ياد و ذكر دوست


مسيح:

نياز انسان در زندگي فقط نان نيست
و انسان با نان زنده نيست، بلكه با هر كلام خدا


ذكر حق باشد غذا اين روح را              مرهم آرد اين دل مجروح را



در دل خويش پروردگارت را بامدادان و شامگاهان با تضرع و عشق، در سكوت ياد كن و از غافلان مباش. قرآن-اعراف


جز ياد دوست هرچه كني عمر ضايع است         جز سر عشق هرچه بگويي بطالت است


حضرت يحيي:

اگر دو پيراهن داريد، يكي را بدهيد به كسي كه ندارد... و هركه خوراك اضافه دارد آن را تقسيم كند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 12:2  توسط اهورا...  | 

قربانی معرفت از هر قربانی دیگر برتر است....

و آنکه از رنگ تعلق رسته

و از بند نیک و بد جسته

و دل به معرفت بسته

هرچه کند از بهر خدا کند

زنجیر کار او گسیخته بود

او هرچه کند خدا بود

احسان او خدا بود

قربانی او بوسیله ی خدا در آتش خدا بسوزد

و چون در هر کار که کند خدا را ببیند، به خدا برسد

spiritual-guide.jpg

برخی بعنوان قربانی، هدایایی بخدا تقدیم می­کنند.

ولی تو نفس خود را در آتش حق بیافکن و این قربانی ارزش و قدر روحانی دارد.

برخی گوش و حواس را در آتش خویشتن داری قربانی می­کنند،

و برخی صدا و سایر محسوسات را در آتش حواس قربانی می کنند،

و نیز برخی همه ی فعالیتهای حواس و نیروی زندگانی را در شعله خویشتن داری که به آتش معرفت افروخته است می ریزند،

و همچنین برخی مال و ثروت خود را یا زهد و تقوای خود را یا ریاضت و عبادت خود را،

و عده ای علم خود را،

و برخی دیگر نیز با کم کردن خوراک دم در دم فرو میریزند،

اینها همه قربانیهایی است که بعضی از رهروان راه مینوی بوسیله آنها گناهان خود را می شویند.

این همه قربانیها برای وصول به حق که همه از مقوله عمل است.

قربانی معرفت از هر قربانی دیگر برتر است.

چه انجام هر کار و پایان هر کار معرفت الهی است.

پس فروتنی پیشه کن و کمر خدمت در بند تا این معرفت را بدست آری.

و عارفان که به دیدار حقیقت رسیده اند آن را به تو خواهند آموخت.

و چون این معرفت حاصل کنی دیگر هیچ دستخوش شک و تردید نخواهی شد.

niyayesh2.jpg

و اما تو.. نفس مجاز خویش، کردار، گفتار، پندار، احساس و همه ی وجود خویش را در آتش عشق و محبت الهی قربانی کن.

هیچ هدیه و قربانی از سوی تو خدا را به اندازه تقدیم کردن خودت خشنود نخواهد کرد.

خود را در آتش عشق و معرفت من بیافکن تا تو را در اقیانوس وجود خویش غرق و یکی کنم.

همچون اقیانوس که قطره بارانی را در خود فرو میگیرد و با خویش یکی میکند، من نیز تو را فرو خواهم گرفت اگر خویش را در من بیافکنی، چرا که از نخستین روز از من بوده ای و بازگشتت بسوی من اجتناب ناپذیر است.

پیش از مرگ جسمانی ات، برای من زندگی کن تا در من بمیری.

mansoor.jpg

چنان من باش تا پادشاه مخلوق باشی، آنچه من دارم بکار بگیر تا به من رسی. مرا بنگر که رحمانیت و محبت و عشقم کامل و بی انتظار است. اگر همچو من با رحمانیت شدی اشرف مخلوقات نام داری وگرنه با هر مخلوق مادون خود چه تفاوت خواهی داشت؟

آنگاه که همچو من در عشق و رحمت و مهر کامل شدی همه ی مخلوق از آن تو و با آنها هر آنچه خواهی توانی کرد که تو دیگر از روی نفس عمل نخواهی کرد.

saint-bernadette.jpg

من گوشت قربانی و هدایای شما را نمیخواهم، آنچه از شما می خواهم این است که رحم و محبت داشته باشید...

 

این نکته را دریاب که بدانستن آن نجات توان یافت...

 

مرغ باغ ملكوتم


    کلام حق را گفتم. از کتابهای آسمانی و از آنچه در قلب میجوشید. باشد که در عمل گیرم و به کار آید.

    ...

     

     

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 8:32  توسط اهورا...  | 

    نی حال دل سوخته دل بتوان گفت...


    ...

    دل من گاهی به اندازه ی انرژی آزاد شده ی یک بمب اتم، میگیرد...



    شراب تلخ میخواهم، که مرد افکن بود زورش...


    ...


    + نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 21:38  توسط اهورا...  | 

    وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست...


    رو به تو سجده مي كنم دري به كعبه باز نيست،       بس كه طواف كردمت، مرا به حج نياز نيست،

    به هر طرف نظر كنم نماز من نماز نيست.


    مرا به بند مي كشي از اين رهاترم كني،             زخم نمي زني به من كه مبتلاترم كني،

    از همه توبه مي كنم بلكه تو باورم كني...


    قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد!          تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد...


    عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست!           وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست...


    ...

    معشوق را فقط در درون خويش مي توانيد بيابيد، زيرا تنها مسكن او دل است...

     


    + نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 0:27  توسط اهورا...  | 

    دل بر دلدار رفت، جان بر جانانه شد...


    ...


    گريه ي شام و سحر، شكر كه ضايع نگشت           قطره ي باران ما، گوهر يكدانه شد


    گرچه دل و جانمان، سوخت به هجران ولي،         دل بر دلدار رفت، جان بر جانانه شد


    ...


    پروردگارا... سپاس بيكران

    تا خودت... مديون و سپاسگزار و شرمسارت هستم...


    + نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 22:6  توسط اهورا...  | 

    اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام...

    رهي معيري


    اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

                                                خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

     

    با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

                                               همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام


    چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

                                                  چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام


    من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

                                          از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام


    از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

                                           وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام


    موی سپید را فلکم رایگان نداد

                                            این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام


    ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

                                         آزاده من که از همه عالم بریده‌ام


    گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

                                         عیبم مکن که آهوی مردم‌ ندیده‌ام

    ... 


    + نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 0:7  توسط اهورا...  |