در سینه ات نهنگی می تپد...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تــَـنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
عرفان نظر آهاری شنبه، 18 تیرماه 1384
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست، بگشای لب که قند فراوانم آرزوست.
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر، کان چهره مشعشع تابانم آرزوست.
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز، باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست.
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست.
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست، وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست.
در دست هر کی هست ز خوبی قراضههاست، آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست.
این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا، من ماهیم، نهنگم عمانم آرزوست.
یعقوب وار وااسفاها همیزنم، دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست.
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود، آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست.
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت، شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او، آن نور روی موسی عمرانم آرزوست.
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول، آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست.
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام، مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست.
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
گفتند یافت مینشود جستهایم ما، گفت آنک یافت مینشود، آنم آرزوست.
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد، کی آن عقیق نادر ارزانم آرزوست.
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست، آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز، از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست.
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد، کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست.
یک دست جام باده و یک دست جعد یار، رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.
میگوید آن رباب که مردم ز انتظار، دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست.
من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست، وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست.
باقی این غزل را ای مطرب ظریف، زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست.
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق، من هدهدم، حضور سلیمانم آرزوست.
مولوی











زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش، پنهان ز ديدگان خدا، می نخورده ايم.
پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا.
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب، بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا.
ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع، بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
او می گشايد او، كه به لطف و صفای خويش، گویی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت.
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشـُست، كوهيم و در میانه ی دريا نشسته ايم.
چون سينه جای گوهر يكتای راستيست؛ زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم.
مائيم ... ما كه طعنه ی زاهد شنيده ايم، مائيم ... ما كه جامه ی تقوی دريده ايم؛
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب؛ زين هاديان راه حقيقت، نديده ايم!
آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد، گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود؛
ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق، نام گناهكاره رسوا! نداده بود.
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان، در گوش هم حكايت عشق مدام! ما:
"هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق ثبت است در جريده عالم دوام ما"
بخشی از این شعر توسط استاد اکبر گلپایگانی در یک بزم، آواز شده است. در لینک زیر دریافت کنید:
من عاشق خدایم_گلپا