سوز و ساز هجر...
گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست
شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
آنچه جدایی و هجر بر جان و دل عاشق میکند وصف و بیان ندارد. حال و روز تنهایی و آن احساس و اندوه و بغض کهنه ای که گردهای سالهاست بر دل بیچاره و نزار.. لطف است و موهبت بماند، میسازد و پخته میکند نیز بماند، اما کاری را صورت میدهد که در بیان نمیگنجد.
خوشا به حال دلی که در فراقی بسوزد که نهایتش یگانگیست...
خوشا به حال دلی که آتش مهر و دوستی و محبت، جنگل انبوه کاستیها و نقصها را در آن بسوزاند..
خوشا به حال دلی که مست است از جایی که نمیداند کجاست و خمار است از جایی که بی مکان است...
خوشا به حال دلی که یگانگی را زندگی کند نه تفسیر.. عشق را احساس کند نه تعبیر...
خوشا به حال دلی که ...

یک دم نمیرود که نه در خاطری ولیک بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول
گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول
برچسبها: فراق, هجر, خوشا به حال, مهر, وصل











